امیل دورکیم :

دورکیم از نظریه پردازان اجتماعی فرانسه است . نام و آوازه امیل دورکیم در قرن بیستم بیش تر به دلیل دفاع وی از کارکرد گرایی و پوزیتیویسم بود . وی از دانشمندانی به شمار می رود که حامی تحلیل فرهنگی بوده است . از نظر دورکیم جامعه تا حد زیادی یک پدیده اخلاقی است و احساس همبستگی ، گرد هم آورنده اجزاء و عامل پایداری جامعه است . با توجه به آسیب های جامعه جدید و بی نظمی های آن اساسا این سئوال در ذهن به وجود می آید که چه عواملی موجب حفظ جامعه از ابتلاء به اضمحلال و فروپاشی می شود . دورکیم در پاسخ به این سئوال به نظریه همبستگی یا وفاق اجتماعی دست یافت و بر این عقیده بود که همبستگی اجتماعی موجب قوام جامعه می شود و از بی نظمی و نابسامانی جلوگیری می کند . دورکیم در بررسی های خود اذعان داشت جوامعی که از همبستگی مکانیکی برخوردارند ؛ به دلیل شباهت در اندیشیدن , انعطاف کمتری دارند و گرایش به سختی و خشونت در آن ها بیشتر است اما در همبستگی ارگانیکی هدف از مجازات افراد جذب دوباره آنها به گروه است . و جامعه انعطاف بیشتری دارد . جامعه از نظر دورکیم , به همان اندازه که یک اندیشه و باور است , مجموع ملموس از افراد و اعمال نیز هست . برای مثال وی به هنگام نوشتن در خصوص دین این اصرار را هم دارد که دین صرفا مجموعه ای از اعمال نیست ، بلکه در عین حال نظامی است از افکار که هدفشان توصیف جهان می باشد .

دورکیم برای نقش فرهنگ به عنوان عامل ایجاد ثبات اجتماعی و همچنین تعادل اجتماعی اهمیت زیادی قایل است .

مکتب فرانکفورت :

یکی از گنجینه های عظیم فکری مارکسیم غربی وابسته به دانشگاه فرانکفورت بود که در شهر فرانکفورت و با سرمایه فلیکس وایل تاسیس شد . دستاوردهای نظری و متنوع این موسسه بعدها به نام مکتب فرانکفورت یا ( نظریه انتقادی ) مشهور شد . در این موسسه اندیشمندان علوم اجتماعی باهم همکاری میکردند که از چهره های معروف آن می توان به تئودور آدرنو – والتر بنیامین – اریش فروم – هربرت مارکوزه – فردریش پولاک – و کاکس هورکهایمر نام برد. یورگن هابر ماس و کارل اتواپل نیز جزو این مکتب بودند در واقع اکثر آنها یهودیانی بودند که بر اثر فشار سیاست های یهود ستیزانه هیتلر و نازیسم به ایالات متحده مهاجرت کردند و از دیدگاه این اندیشمندان علم و عقلانیت در سنت روشنفکری غرب که داعیه آزادی انسان را در سر می پرورانند نه تنها به آزادی منجر نشد بلکه انسان را در بند کشید . در مجموع از دیدگاه متفکران مکتب فرانکفورت ؛ فرهنگ مردمی مدرن ، چیزی جز فرهنگ توده ای نیست و این فرهنگ نیز اساسا فرهنگی تجاری است که در آن به صورت انبوه تولید می شود و مصرف کنندگان آن توده هایی منفعل هستند و قدرت تشخیص ندارند . فرهنگ توده یک فرهنگ تحمیلی است که از بالا تحمیل می شود و نمی توان در آن عناصری خود جوش یافت که از درون زندگی مردم بر خاسته باشد

دو نگرانی عمده نظریه پردازان انتقادی :

۱-  صنعت فرهنگ پدیده ای کاذب ، نادرست و ویرانگر است که به صورت مجموعه ای از عقاید از پیش بسته بندی شده ، در حجمی انبوه تولید و به کمک رسانه های جمعی به خورد توده ها داده می شود .

۲-  این نظریه پردازان نگران تاثیرات غرب ، سرکوبگر ، تحمیق کننده و منفصل ساز این صنعت بر توده ها هستند .

فرانکفورتی ها بر این نکته تاکید دارند که با فرهنگ نمی توان در قالب شیوه های نقد فرهنگی رایج و قراردادی و بدون در نظر گرفتن جایگاه آن در کلیت اجتماعی بر خورد کرد . بنابراین با هر نوع برداشت از فرهنگ که آن را حوزه ای مستقل از جامعه تلقی کند ، مخالفند و آن را رد می کنند .

این موسسه با مرگ آدورنو رسما منحل شد و با مرگ هورکمایر نیز فعالیت آن خاتمه یافت .

ماتیو آرنولد :

فرهنگ را مجموعه معارف یا بهترین اندیشه ها و کردارهای آدمیان تعریف می کند آرنولد با شعار فرهنگ و نقادی به جنگ بی فرهنگی سود جویانه و کوته بینانه می رود و پیش بینی می کند که مذهب جزمی جای خود را به شعر بعنوان علل الزامی جامعه مدرن خواهد داد .

اهمیت کار آرنولد در حوزه مطالعات فرهنگی این بود که با برداشتی از فرهنگ به سراغ نقد اجتماعی رفت . مطالعات آرنولد با قانون آموزش عمومی ، ضعف کلیسا و مذهب در زندگی روزمره مردم و تاثیرات بالقوه بازار روزنامه های کثیر الانتشار و بنگاههای نشر همزمان بود . به عقیده وی حاصل این تحولات زوال بسیاری از فضائل اجتماعی بود . همه اصرار او این بود که باید نیرویی در جامعه باشد تا مردم را در خدمت آرمانی برتر از آرمان های فرد عادی قرار دهد .

ماتیو آرنولد از این نظر که مفهوم فرهنگ مستلزم خرد و اندیشه اجتماعی است ، سرسختانه دفاع می کرد . به عقیده او کیفیت زندگی در جامعه صنعتی مدرن تنها با تائید مجدد وحدت فرد و جامعه بهبود می یابد و این وحدت همگانی زمانی محقق می شود که افراد بدنبال آرمانی بروند که آن  را در فردیت صرف قرار دهد . به عقیده وی فرهنگ تنها پادزهر جامعه صنعتی است و نیرویی است که ارزش های انسانی را حفظ می کند و تعالی می بخشد .

آرنولد را (( پیامبر فرهنگ )) ملقب کرده بودند وی تاکید بسیاری بر نقش آموزش و ترویج و ارتقای فرهنگ داشت و باید به این نکته اشاره کرد که از نظر آرنولد فرهنگ رشد روح انسانی است و این دولت است که باید به رشد آن کمک کند . آرنولد به نقش دولت در اجرا و تنظیم راهکارهای فرهنگی تاکید فراوانی داشت و در رسیدن به مطلوب ، از لحاظ فرهنگی عدم دخالت دولت را غیر ممکن می دانست . فرهنگ توده ای از دیدگاه او همان آنارشی و هرج و مرجی است که در عصر مدرن پدیدار شده وبه اساس اقتدار ، سنت و تعلیم آسیب رسانده است . از نظر وی اکثریت عظیم توده ها هیچ گاه به معرفت و حقیقت دست نمی یابند .

ریچارد هوگارت :

نقطه تمرکز اندیشه هوگارت ، نظریه پرداز فرهنگ معاصر انگلیسی و بنیانگزار مرکز مطالعات فرهنگی معاصر تحلیل زندگی ، اخلاق فرهنگ طبقه کارگر در مقابل خطر گسترش فرهنگ توده ای آمریکایی یا آن چیزی است که وی بربریت درخشان خوانده است .

به اعتقاد هوگارت ، اهمیت هنر در این است که عامل تمدن ساز برای فرد و جامعه است و گذشته از افزودن استعداد ، حساسیت و آگاهی اخلاقی ؛ در انسانی کردن جامعه اهمیت اساسی دارد . به اعتقاد وی در این حوزه نیز تلاش عقلانی اهمیت حیاتی دارد و باعث می شود ارتباط های درونی و مقتضیات تجربیات انسانی را به گونه کامل تری احساس کنیم .

هوگارت فرهنگ توده را کاملا محکوم نمی کند بلکه صحبت او در باب فرهنگ مقوله ای تازه مانند فرهنگ ترکیبی یا فرهنگ تدارک دیده شده است .

وی بر اموری چون کیفیت زندگی فرهنگی در انگلیس ، تاثیرات جامعه انبوه بر اخلاق متعالی و ضرورت هنر در پرورش اخلاقی و انتقادی عقل و به طور کلی حساسیت انسان می پردازد و بر آن تاکید می کند . در نهایت آنچه در سنت اهل ادب خاص هوگارت دیده می شود ؛ اشتغال ذهنی و تعهد او به فرهنگ طبقه کارگر است .

هوگارت آموزش را عنصری مهم برای رسیدن به ارتقای فرهنگی و ایجاد حس انسانیت مشترک میان جامعه و افراد ؛ تشویق افراد به کسب زندگی کامل تر و تصمیم گیری مستقل می داند . از نظر وی وظیفه آموزش ؛ انتقال فرهنگ است ، اما نه معنای محدود آن که آداب و رسومی خاص دارد .

ریموند ویلیامز :

ویلیامز از برجسته ترین دانشوران و روشنفکران سوسیالیست انگلیسی در حوزه مطالعات فرهنگی بود که در زمان های مختلف با چپ نو همکاری می کرد و آثار وی را باید در پرتو رشداین نهضت که مرکز مناقشات مارکسیست ها بود ، بررسی کرد .

ویلیامز در آثار اولیه خود در باب فرهنگ به دو نوع تحلیل می پردازد.

۱-  تحلیل کاربرد قبلی کلمه فرهنگ

۲-  تحلیل تحولی که در تعریف وی از فرهنگ وجود دارد . تعریفی که مبتنی بر کاربرد تاریخی این حکم است . ویلیامز بر حق انتقال و حق دریافت در فرهنگ تاکید داشت و امکان گفتگوی آزاد و شرکت همه در تصمیم گیری ها از جمله تاکیدات وی بود .

ویلیامز جامعه را به منزله نظام تبادل آراء می دید و معتقد بود این امکان توسط احزاب رسمی و نهادهای رسانه ای دولتی محدود شده است . از نظر ویلیامز فرهنگ از سه منظر تعریف می شود .

در عام ترین تعریف فرهنگ هم، باید سه سطح را از هم جدا کرد . یکی فرهنگی که مردم در زمان و مکان معین در آن زندگی کرده اند و تنها برای کسانی که در آن زمان و مکان بوده اند قابل شناخت است . دیگر فرهنگ مضبوط است از هنر گرفته تا اغلب وقایع روزانه که برای فرهنگ دوره هم می توان گفت . سطح دیگر سطحی است که فرهنگ دوره را به هم پیوند می زند ، یعنی فرهنگ سنت برگزیده .

ویلیامز با توسل به مفهوم فرهنگ مشترک در پی رفع تنش میان این دو تعهد اساسی بر می آید و آرمان او این می شود که فرهنگ مشترک به زدودن جوامع از طبقات و نابرابری ها کمک کند  . او می گوید جامعه مابدون فرهنگ مشترک و تجربه اصیل دوام نخواهد آورد .

ویلیامز در مقابل سنت های فکری سلطه ؛ از مفهوم فرهنگ ؛ به عنوان یک فرایند دفاع می کرد از نظر وی فرهنگ لزوما در والاترین محصولات و فرآورده های فکری تبلور نمی یابد ؛ بلکه همواره در حال تکامل است . به سخن دیگر ؛ فرهنگ از دیدگاه ویلیامز (( شیوه زندگی )) است .

وی براساس سوابق خود به دو تعهد ( تعهد طبقه کارگر و سنت این طبقه و تعهد به فرهنگ متعالی و ارزش آموزش پایبند است )

از نظر وی ، فرهنگ توده را نباید فرهنگ مردم عادی تلقی کرد ؛ بلکه باید آن را فرهنگ مردم محروم از میراث گذشته دانست .

ویلیامز با بررسی سیر تحول تبلیغات که طی چند سال اخیر از اعلانات ساده مغازه داران به سازمان تجاری سرمایه داری تبدیل شده است ، از این رو دست پروده سرمایه داری به شدت انتقاد می کند . نوشته های وی در حوزه مطالعات فرهنگی ( نهادهای فرهنگی ، رسانه ها ، آموزش و … همیشه بحث برانگیز بوده ومحرک نوشته های بسیاری در انگلیس و دیگر کشورها شده است .